تبلیغات
SUCCESS

SUCCESS

- من به خدا ایمان دارم و معتقدم که با عبادت می توان به عشق الهی دست یافت.
- من به صداقت ایمان دارم و معتقدم که هرکس دروغ بگوید زندگی خود را تباه کرده است.
- من به شور و شوق و شهامت ایمان دارم و معتقدم که بدون آنها نیرومندترین تواناییهای انسان خفته و نهفته باقی می ماند.
«آغاز زندگی هرکسی زمانی است که جهت زندگی خود را تعیین می کند. تا آنجا که به یاد می‌آورم، مردم همواره مرا سمبل شور و اشتیاق دانسته اند. اشتیاق بود که مرا پیش می برد و عبادت بود که از من محافظت می کرد».
موفقیت هیلتون از همان سالهای نخستین زندگی آغاز شد. موفقیت و شهرت او صرفاً مرهون استعداد و تواناییهایش در ادارة یک هتل مجلل نیست؛ بلکه حاصل شم و بینش اقتصادی اوست. هیلتون در سرمایه گذاری ماهر، در مذاکره و معامله سرآمد و در تمام داد و ستدها، حسابگر و دوراندیش بود. برخورداری از یک حس ششم نیرومند به او فرصت می داد تا زمان مناسب انجام هر کاری را تشخیص دهد. چشمان نافذ و تیزبین او هرگونه فرصت مناسب سرمایه گذاری را می دید. از اینها مهمتر او اصلی اساسی را اهمیت می داد که عبارت بود از:

«انتخاب افراد شایسته و مناسب، واگذاری کارهای مهم و کلیدی به آنان و پذیرفتن بی چون وچرای نقطه نظرهایشان»
وقتی هیلتون در سن نود و یک سالی چشم از جهان فروبست، صد و هشتاد پنج هتل در آمریکا و هفتاد و پنج هتل در کشورهای دیگر را تحت سرپرستی داشت. او قبل از گرفتن هر تصمیم، مدتها دربارة آن به تحقیق می‌پرداخت و جوانب آن را می سنجید. اگر به این نتیجه می رسید که نمی تواند هتلی را بخرد، آن را اجاره می‌کرد و اگر نمی توانست اجاره کند، آن را می ساخت. این مرد بلند قامت و ارزشمند، شیفتة کار خود بود و شور و اشتیاق از سراسر وجودش می بارید. او حتی هنگام خوردن و خوابیدن به هتل می اندیشید و تمام شب را با رویای هتل به صبح می رساند.
هیلتون در روز کریسمس سال 1808 در سن آنتونیو (ایالت نیومکزیکو) به دنیا آمد. او در میان هشت عضو خانواده، دومین نفر و نخستین پسر بود. پدرش گاس هیلتون در اسلو به دنیا آمد و در سال 1808 جاذبه غرب او را واداشت تا به آمریکا مهاجرت کند. گاس هیلتون برای مدتی در فورت دوج در ایالت آیوا، زادگاه همسر آلمانی تبارش زندگی کرد؛ سپس در شهر سوروکو، نیومکزیکو، ساکن شد و آنگاه در سن آنتونیو رحل اقامت گزید.
در تعطیلات تابستان، هیلتون در فروشگاه پدر به کار می پرداخت و ماهانه پنج دلار مزد می گرفت که در آن زمان چنین مزدی کافی و سخاوتمندانه بود. پدرش به او گفته بود که اگر به کار خود عشق و علاقه نشان دهد، حقوق او را دو برابر خواهد کرد. از آن پس علاقه و اشتیاق او به کار افزون شد و ناخودآگاه از اصل طلایی تلاش پیروی کرد. گویی مقدر بود که با اتکا به این اصل تحولی در دنیا بوجود آورد. او با ابتکارها و اقدامهای ارزندة خویش، پدر را به شگفتی واداشت. مثلاً در باغچه کوچک خانه سبری می کاشت و پس از برداشت آن را می‌فروخت.
پدرش پیوسته در انتظار فرا رسین تعطیلات تابستان بود زیرا می دانست که کنراد از استعداد و تواناییهای بی نظیری در کسب برخوردار است و آیندة درخشانی را در پیش رو دارد. موفقیتهای هیلتون در کسب، او را به فکر انداخت که دانشکدة افسری نیومکزیکو را رها کند. گاس برای ترغیب پسرش حقوق او را تا بیست و پنج دلار افزایش داد.
بحران اقتصادی سال 1907 بر این نابسامانی و پریشانحالی افزود؛ چرا که قیمتها به شدت تنزل یافت و گاس به یکباره همة اندوخته اش را از کف داد. البته فروشگاه اوچنان پر رونق بود که از عهدة جوابگویی مشتریان برنمی آمد اما سقوط قیمتها باعث شد که او اجناس را با قیمتی بسیار پایین بفروشد و در نتیجه با اینکه اجناس را با قیمت نازلی تهیه کرده بود متضرر شود. عاقبت گاس آب پاکی را روی دست اعضای خانواده ریخت و ورشستگی خود را به آنان اعلام کرد؛ اما افزود که نباید از این واقعه هراسی به دل راه دهند؛ به خصوص که یک بار پیش از آن طعم تلخ ناکامی را چشیده اند. او سلامت باز یافتة مادر خانواده را مهمتر از هر چیزی می دانست. به هر حال گاس هیلتون با فرزندان خود به مشورت پرداخت و نظر و پیشنهاد آنان را برای امرار معاش پرسید. نقطه نظرهای کنراد هیلتون نشان می داد که او در آغاز پیمودن راهی بزرگ است:
«به نظر من بهتر است پنج، شش اتاق موجود در خانه را به اتاقهایی مثل یک هتل تبدیل کنیم. این شهر به یک هتل نیاز دارد. البته ممکن است در روز، یا حتی در هفتة اول کسی به ما مراجعه نکند، اما خبر گشایش این هتل کوچک به زودی در همه جا خواهد پیچید. مادر و خواهران آشپزی خواهند کرد».
او در نیمه شب از خواب برمی خاست و به ایستگاه قطار می رفت تا مسافرانی را که از قطار ساعت یک پس از نیمه شب پیاده می شوند، برای اقامت در هتل، دعوت کند. او در ایستگاه قطار بی درنگ به باروبنه مسافران می چسبید و آنها را به هتل هدایت می کرد؛ پس از نام نویسی مسافران، همه جا را بررسی می کرد تا چیزی مثل پتو، صابون، حوله کم و کسر نباشد. آنگاه وسایل و خدمات مورد نیاز مسافران را بر یادداشتی می‌نوشت و آن را روی دیوار می چسباند تا مادر و خواهرانش براساس آن اقدام کنند.

او تا لحظة مرگش می گفت که حاضر نخواهد شد که تجربیاتش را با یک میلیون دلار عوض کند. کنراد در سال 1907 با موفقیتی که اولین هتلش به دست آورد فرصتی یافت تا در دانشکدة معدن نیومکزیکو به تحصیل بپردازد.
«من آموختم که اگر راحت بنشینم، هرگز راه به جایی نخواهم برد».
داستان زندگی هیلتون پر از فراز و نشیب است. هیلتون به خاطر سوابق درخشان کارش، به سمت کارپرداز ارتش منصوب و در مارس سال 1918 به فرانسه اعزام شد. هفت ماه بعد، تلگرافی از مادرش به او رسید که در آن نوشته بود، پدرش در سانحة اتومبیل کشته شده است. کنراد در سال 1919 از ارتش کناره گرفت و به آمریکا بازگشت تا کسب از رونق افتادة خانواده را احیا کند.
خدمت بیشتر، قیمت بیشتر
هیلتون به تغییراتی اساسی در هتل دست زد. او معتقد بود که از یک سانتیمتر جا هم باید به نحو احسن استفاده شود.
بیزاری از اتلاف پول و فرصت و کار بی ثمر. به عبارت دیگر همه اینها را طلا فرض کن و بکوش که این معادن طلا را به دست آوری.
هیلتون به اینکه هتلهایش ویژگیهایی داشته باشند که آنها را از هتلهای دیگر متمایز کند، اهمیت می داد.
در طول دهة 1920، هیلتون و شرکایش هتلهای زیادی را در نقاط مختلف دنیا خریداری، اجاره و یا احداث کردند. بحران اقتصادی هیلتون را واداشت تا چهار هتل خود را به کلی تعطیل کند، برخی از اتاقها و حتی طبقات هتلهای دیگر را ببندد و هزینه ها را به طور چشمگیری کاهش دهد. او از بیمه نامة عمر خود به عنوان وثیقه استفاده کرد و مقداری وام گرفت و حتی به طور نیمه وقت در هتلهای واگذار شده به دولت، به کار پرداخت. دست کم هشتاد درصد از هتلها در آستانة ورشکستگی قرار گرفتند. عاقبت در سال 1935 سود حاصل از سرمایه گذاری او در نفت به یاری اش آمد و به اومجال داد تا مقداری از بدهی کمرشکن خود را بپردازد. او تقریباً بیشترین پله های موفقیت را پیموده و سختیها و مرارتهای آن را پشت سرگذاشته بود.
آنگاه هتل تاون هاوس را در سال 1942 خرید که برایش بیش از یک میلیون دلار شد. این هتل به مدد سازماندهی خوب و نظم و ترتیبش در سال اول کار خود، دویست و یک هزار دلار سود داشت. هتل روزولت و هتل پلازاشکارهای بعدی او بودند با اینکه او در کاهش قیمت و دریافت تسهیلات در هر معامله ای سرآمد بود، هتلهای خود را اغلب نقد می خرید. او هتل پالمرهاوس را به قیمت نوزده میلیون و سیصدو هشتاد و پنج هزار دلار و هتل استیون را به بهای هفت میلیون و پانصد هزار دلار در شیکاگو خرید.
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcRJe7equNuyZUwWlqTTA08...ARR94290fw]

او در سال 1946، شرکت هتلهای هیلتون را پایه گذاری کرد و خود به عنوان مدیر و مؤسس، سرپرستی آن را بعهده گرفت. هیلتون در دوازدهم اکتبر 1949 که هتل والدوروف آستوریا را خرید به اوج موفقیت خود دست یافت و شهرتش عالمگیر شد و این لحظه ای بود که کنراد هیلتون سالها انتظارش را می کشید. هتل والدوروف، مجلل ترین هتل آمریکا بود و هزار و سیصد اتاق داشت.

[تصویر: W-A-EXTERIOR.jpg]

«هر وقت هیلتون دست به دعا بر می دارد و چیزی را از خدا طلب کند،‌به طور حتم آن را به دست خواهد آورد؛ شاید دلیل آن ، این است که هرگز از یاد خدا غافل نمانده است».
اگر چه هیلتون با موفقیتهای بزرگی روبرو شده بود؛ اما همچنان روحیة ماجراجو، او را آرام نمی گذاشت. او به بازار هتلداری در خارج از آمریکا می اندیشید. همان اصولی که او را به یکی از ثروتمندترین مردان آمریکا تبدیل کرده بود، بار دیگر به دادش رسید. او به هنگام خرید نخستین هتل خود در خارج از کشور، اصل زیر را در کانون توجه خود قرار داد:
احترام کسی را که با او داد و ستد داری، نگه دار
هیلتون در معاملات خارجی خود مانند گذشته بر سر فرمول زیر تأکید داشت:
سرمایة خود را به کار بینداز.
با بانکداران دوست باش.
سهمی از شرکت را به مدیران خود واگذار کن.

این فرولها در هر شرایطی و در همه جا کارساز بود زیرا با تصورات و باورهای مردم هر کشوری هماهنگی داشت.
هیلتون ترجیح می داد که در کشورهای خارج سرمایه گذاری کند و مایل بود که در خرید و احداث هتل با افراد بومی همان کشور شریک شود. خرید قطعه زمین مورد نیاز و هزینة احداث آن معمولاً به عهدة شرکای خارجی بود و کمکهای فنی و راه اندازی هتل را هم هیلتون به عهده می گرفت. پس از اتمام این کارها،‌طرفین قرارداد مدیریت یا اجارة هتل را امضا می کردند. کارکنان هتل نیز با دقت بررسی و انتخاب می شدند و برای کسب مهارت، دوره ای را در شرکت هتلهای هیلتون، در آمریکا می گذراندند. هتلهای هیلتون به ناگاه در سراسر دنیا سر برافراشتند و این امر لزوم تأسیس شرکت بین المللی هیلتون را در سال 1947، پیش آورد. این شرکت از شرکت اصلی هیلتون مستقل بود؛ اما ریاست هیئت مدیره و سرپرستی آن همچنان بر عهدة هیلتون بود. در ماه می سال 1967 زمانی که هیلتون از حرفه ای که با دست خالی آن را آغاز کرده بود، بازنشسته شد، شرکت بین المللی هیلتون به شرکت تی دبلیواِ ملحق شد.
این مرد با تدبیر تأثیر ژرفی بر صنعت هتلداری دنیا گذاشت. در سال 1965، شرکت هیلتون دارای شصت و یک هتل در نوزده کشور جهان بود. به بیانی دیگر، این شرکت چهل هزار اتاق و چهارصد هزار کارمند و کارگر داشت. سی درصد از کل عایدات هنگفت این هتلها که بالغ بر پانصد میلیارد دلار می شد، متعلق به هیلتون بود.
زندگی هیلتون تبلور اصل زیر است:
به خود، سرنوشت خود و خدای خود ایمان داشته باش
این اصل حسن ختامی بر زندگی پایه گذار بزرگترین و ثروتمندترین قطب هتلداری جهان است


[تصویر: 32cd5ea2259a21926994a32bdf5e9fe9.jpg]


تصویر به اندازه 63% (600x450) کوچک شده است. برای دیدن تصویر در اندازه واقعی (1600x1200) روی این نوار کلیک کنید. برای باز شدن در پنجره جدید روی تصویر کلیک کنید.
[تصویر: Hilton-Hotel-Liverpool-UK.jpg]


[تصویر: HotelHiltonMalta.jpg]

.







[تصویر: God.png]



5 زوج ثروتمند دنیا در سال 2013 از سوی نشریه آمریکایی فوربس انتخاب شدند.

 در ابتدای این لیست نام "بیانسه " خواننده مشهور آمریکایی به همراه همسرش " جی زد" که او نیز یک موزیسین است دیده می شود . درآمد این زوج در سال گذشته بیش از 95 میلیون دلار بوده است.



جایگاه دوم در اختیار " تام بردی" بازیکن مشهور فوتبال آمریکایی و همسرش " جیسل بوندچن" با 80 میلیون دلار درآمد سالانه قرار دارد.




رتبه سوم در اختیار براد پیت و آنجلیناجولی زوج مشهور هالیوودی است که سالانه 50 میلیون دلار در آمد دارند.



مکان چارم در اختیار یک زوج مشهور هالیوودی دیگر یعنی " میلا کونیس " و همسرش "آشتون کوچر " با 35 میلیون دلار درآمد سالانه است



در مکان پنجم این لیست "کیم کارداشیان" مدل و مجری تلویزیونی آمریکا و همسرش کانیه وست قرار دارند. درآمد سالانه این زوج 30 میلیون دلار برآورد می شود.




مشاوره املاک امیر خان

مجری و طراح در کلیه امور ساخت وساز با کادر مجرب

 مدیریت کریمی

زمین -باغ- ویلا

نور چمستان - محمود آباد - شهرک تهرانیها
ویلا از 50 میلیون تا 200 میلیون
زمین از 50 هزار تومان تا 220 هزار تومان
شهرک کاکتوس - شهرک ترنج - شهرک تهرانیها - تفکیک شده در باغ پرتغال
با سند و جواز - آب - برق - گاز - کد رهگیری
شعبه 1: تهران 09125022389 کریمی
شعبه 2: چمستان
شعبه 3: محمود آباد - کلوده
E MAIL: KARIMI5784@YAHOO.COM


درگذشت ناباورانه و ناگهانی دوست و استاد عزیزمان

"جناب آقای مهندس عنبران"

را به تمامی دوستان و شاگران استاد تسلیت عرض می نمایم

روانش شاد



1- Confidence اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.


2- Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

3- Hope امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.


تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد، تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

برداشت من: هر اتفاقی به تو می افتد به نفع توست چرا که به خدا توکل کرده ای و هدفت مقدس است .

دوستان لطفا برداشت خود را بنویسید.


کسب و کار اینترنتی، آىامش قبل از طوفان

شاید از خود سوال کنید کسب و کار اینترنتی چه ارتباطی می‌تواند با طوفان داشته باشد. اصلا چرا آرامش قبل از طوفان؟

این روزها بسیار در رسانه‌های مختلف دیده و شنیده‌ایم که بسیاری از افراد با ایجاد کسب‌و‌‌کار‌های اینترنتی به ثروت‌های بسیاری رسیده‌اند.

به هیچ عنوان فکر نکنید که می‌خواهم شما را متقاعد کنم که یک شبه با کسب و کار اینترنتی

ثروتمند شوید

ولی فراموش نکنید که بسیاری از افراد با نگرش‌های متفاوت خود توانسته‌اند به درآمد‌های عالی برسند.

من همیشه سعی می‌کنم در نوشته‌های خودم کمتر از شرکت‌ها و افراد خارجی مثال بزنم و

تمایلم برای درک بیشتر از این موضوع مثال داستان‌های افراد و شرکت‌های ایرانی باشد.

من خواسته و ناخواسته ساعت‌ها با اینترنت سر و کار دارم و اگر شما هم علاقه به اینترنت

داشته باشید با جست‌وجو کردن سایت‌های مختلف فارسی زبان، می‌توانید به‌راحتی حدس بزنید

که کسب و کارهای اینترنتی ایرانی در چه جایگاهی قرار دارند.


یکی از رموز موفقیت در کسب و کار اینترنتی علاوه بر داشتن وب‌سایت، افزایش ترافیک وب‌سایت است.

 

منظور من از ترافیک وب‌سایت آمار بالای بازدیدکنندگان یک وب‌سایت است ولی نباید فراموش کرد تنها آمار بازدیدکننده‌ای خوب و مناسب است که هدفمند باشد.

اجازه بدهید راز موفقیت یک وب‌سایت و تجارت اینترنتی را در یک معادله‌ای را که همیشه در کارگاه‌ها و سمینارهای مختلف به آن اشاره می‌کنم برای شما فاش کنم.

معادله فوق شاید مثال کسب و کارهای اینترنتی موفق بسیاری در دنیا باشد مثل فیس‌بوک.

آیا تا به حال با خود فکر کرده‌اید که در این چند سال اخیر بسیار مشابه سایت‌های شبکه اجتماعی در اینترنت راه‌اندازی شده است ولی

چرا از این همه شبکه اجتماعی فقط فیس‌بوک موفق بوده؟


آیا با خود فکر کرده‌اید که سرویس‌های ارائه‌کننده ایمیل در دنیا بسیار بوده ولی چرا فقط یاهو و جی‌میل موفق بوده‌اند؟ چرا در این دو سال

سهم بازار در استفاده کنندگان از جی‌میل چند برابر شده است؟


همه این سوال‌ها را در 3 چیز می‌توان یافت:

ایده مناسب (خلاقیت در تجارت اینترنتی)

خدمات متمایز به مشتری

افزایش ترافیک واقعی و هدفمند


بسیاری از وب‌سایت‌ها فقط و فقط موفق به کسب درآمد زیاد از افزایش ترافیک هدفمند داشته‌اند. ترافیک بازدیدکننده به‌صورت هدفمند یکی

از مهم‌ترین فاکتورها جهت رشد تصاعدی در تجارت اینترنتی است.


البته موفقیت یک کسب و کار اینترنتی فقط به این 3 مساله خاتمه پیدا نمی‌کند و بسیاری از فاکتورهای دیگر نیز در روند رشد یک تجارت

تاثیرگذار است همانند مشاهده رفتار مشتری در وب‌سایت و تحلیل آن که با توجه به درخواست‌های زیاد شما علاقه‌مندان در مقاله‌های

بعدی به آن اشاره خواهم کرد.

خوشبختانه ایران نسبت به چند سال پیش در جایگاه مناسب‌تری قرار گرفته است و اگر به وب‌سایت‌های مختلف فارسی زیان در اینترنت سری بزنید شاهد تغییر و افزایش رشد تجارت‌های مختلف در ایران خواهیم بود.

الکسا و محبوبیت در اینترنت

نمی دانم چقدر با الکسا (www.Alexa.com) آشنایی دارید ولی اگر به این وب‌سایت سری بزنید در قسمت کشورها با کلیک بر کشور ایران

500 وب‌سایت محبوب ایرانی‌ها را می‌توان مشاهده کرد.

این سرویس به شما کمک می‌کند تا وب‌سایت‌های علاقه‌مندان ایرانی را مشاهده کنید و این سرویس به کسب و کار اینترنتی شما شاخ و

برگ می‌دهد زیرا شما می‌توانید علاقه‌مندی‌های ما ایرانیان را به‌صورت کامل مشاهده و بر اساس آن به تجارت اینترنتی خود کمک کنید.

برای شروع تجارت اینترنتی نباید به معادله فوق بسنده کرد و باید گامی برداشت.

در مقاله‌های قبلی به این موضوع اشاره کردم که برای شروع تجارت اینترنتی انتخاب ایده‌ی مناسب خیلی مهم است.

فراموش نکنید که این شما هستید که بر اساس نیازهای یک مشتری، می‌توان ایده‌های مختلفی را پرورش دهید و این فاکتور برای شروع

تجارت اینترنتی بسیار قابل توجه است.

در شروع کسب و کار اینترنتی مهم نیست شما چند سال دارید، مهم نیست که چقدر سرمایه دارید، مهم نیست که در کجای این کره

خاکی زندگی می‌کنید.

تنها نکته‌ای که بسیار مهم است انتخاب مناسب ایده و خلاقیت در تجارت اینترنتی است. یکی دیگر از رموز موفقیت افراد موفق در اینترنت

علاقه است.

هر کجا هستید از شما خواهش می‌کنم که تنها کسب و کار اینترنتی را راه‌اندازی کنید که از ته دل به آن علاقه دارید و فقط به بعد‌های

مالی به آن نگاه نکنید


بهترین استراتژی بازاریابی الکترونیکی: ارتباط مناسب و دائم با مشتریان بر خط

اکنون زمان بسیار خوبی جهت استفاده از بازاریابی الکترونیکی است. روش های قدیمی بازاریابی درحال تغییر و تحول است چرا که تعداد کاربران و در نتیجه مشتریان بر خط و همچنین خدمات و محصولات مرتبط با آنها، هر روز در حال گسترش است.

بهترین روش ها جهت رسیدن به این مشتریان بالقوه بر خط چیست؟

1- بازاریابی پست الکترونیک. هرروز بیش از 900 میلیون نفر از پست الکترونیک جهت ارسال و دریافت پیام استفاده می کنند. هنوز موثرترین روش رسیدن به تعداد انبوه مشتریان بالقوه و تقویت ارتباط با آنها، استفاده از پست الکترونیک است. طراحی و ارسال خبرنامه های الکترونیکی از مهم ترین و شاید حیاتی ترین نیازهای تجارت های برخط است و ابزار ها و روش های تولید و ارسال خبرنامه ها، بسیار قدرت مند شده اند.

2- وبلاگ نویسی. تا قبل از پدیده وبلاگ، مشتریان امکان و توفیق ارتباط نزدیک با ارائه کنندگان خدمات و محصولات را نداشته اند. وبلاگ نویسی، به ایجاد اعتماد،کمک زیادی می کند و به مشتریان اجازه می دهد با بالاترین رده های مدیریتی شرکت ها، ارتباط نزدیک برقرار کنند. وبلاگ نویسی به بازاریاب ها کمک می کند که داستان خود را در یک محیط باز و غیر رسمی که برای مشتریان حالت شخصی دارد، بیان کنند و بتوانند برای ارائه کننده خدمات،کف بزنند یا شکایت کنند.

3- آر اس اس. سالها قبل می بایست وب سایت های متعددی را بازدید می کردیم تا بتوانیم اطلاعات مرتبط با خودمان را پیدا کنیم. امروزه، اطلاعات به روز و مرتبط، از طریق RSS به طور مرتب و روزانه از طرف اینترنت برای ما ارسال می شوند. مشتریان می توانند جهت دریافت اطلاعات مرتبط با خودشان، آبونه شوند و این اطلاعات را به محض به روز رسانی شدن، دریافت کنند و در زمان و نیروی خود صرفه جویی نمایند.RSS به بازاریاب ها کمک می کند تا یک جریان دائمی از اطلاعات به روز را از طریق اینترنت به مشتریان خود برسانند.

4- Podcasting . هر چند که توقع می رود تا سال 2010 این روش بازاریابی به استفاده انبوه برسد ولی امسال نیز رشد حوبی داشته است. ما دوست داریم به دیگران گوش دهیم و بشنویم. تا قبل از این، اینترنت مجموعه عظیمی از متن بود که از بس به آنها نگاه می کردیم، خسته می شدیم. امروز می توانیم به متخصصین صنعت در موضوعات خاص و به مصاحبه های آنها با میهمانانشان و دریافت ترفندهای مفید، گوش دهیم. پادکست به ما کمک می کند تا محتوای اینترنت را در خانه، محل کار و یا حتی در حال مسافرت در قطار، هواپیما، و یا حتی کوهنوردی، استفاده کنیم.

5- نظر سنجی های بر خط. این خدمات به شما امکان دریافت بازخور از بازدیدکنندگان را به سادگی و سرعت زیاد می دهد و برای تجارت های کوچکی که بودجه برای تحقیقات بازار ندارند مناسب است. نظر سنجی های بر خط می توانند باز خور از مشتری و کارمندان را فراهم سازند. امروزه، ایجاد چنین نظر سنجی های بر خط به سهولت وجود دارد و شما می توانید به راحتی آنها را اجرا و از نتیجه آنها استفاده کنید.

6- محتوای چندرسانه ای. امروزه دسترسی به اینترنت پر سرعت در اکثر مناطق فراهم شده است. این ارتباط های پر سرعت به ما اجازه می دهند تا از محتوای چندرسانه ای حجیم که دسترسی به آنها از طریق اینترنت تا 5 سال پیش غیر ممکن بود، استفاده کنیم. یکی از فراگیرترین این نوع محتوا، ویدئوی دیجیتالی است. هرکسی امروزه به راحتی می تواند تکه ای فیلم ویدئویی بسازد و آن را از طریق اینترنت به نمایش گذارد. و ما هم آن را دوست داریم که تماشا کنیم. اینگونه وب سایت هائی که اقدام به پخش محتوای ویدئویی می کنند، ترافیک بازدید کننده بسیار زیادی خواهند داشت.

7- سایت های اجتماعی. معمولا به عنوان پاتوق جوانان مورد استفاده قرار می گیرند، مانند سایتهای www.myspace.com ، www.bebo.com ، www.facebook.com ، که معمولا از داشتن میلیون ها بازدیدکننده و عضو، بهره مند هستند. امروزه بازاریاب ها به ارزش اینگونه سایت ها پی برده اند و در محدوده های تخصصی تر نیز، اینگونه سایت ها در حال شکل گیری هستند. امروزه سایتهای اجتماعی برای مادران، کودکان، دانشجویان دانشگاه، حرفه ای ها و بسیاری از قشرهای اجتماعی دیگر وجود دارند. اینگونه سایت ها، محفل هایی جهت همفکری افرادی که تفکرات مشابه دارند ایجاد می کنند تا آنها این تفکرات، ایده ها، منابع، تجارب، تصاویر، ویدئو، موسیقی و هر چیز مشترک دیگر را با سایرین به اشتراک بگذارند.

8- دهان به دهان. امروزه بازاریابی دهان به دهان در حال رشد بسیار سریعی است. بازاریاب ها درک کرده اند که قدرت 10 مشتری که در پاتوق های خود از خدمات آنها تعریف مثبت کنند، بسیار زیاد است و بسیار قیمتی است. حتی استفاده از وبلاگ جهت اعلام در سطح وسیع تر نیز بسیار موثرتر خواهد بود. بسیاری از تجارت ها در حال کم کردن بودجه تبلیغات سنتی خود و اختصاص آن به جلب بیشتر مشتریان فعلی خود هستند به این امید که آنها از طریق دهان به دهان، خدمات آنها را تبلیغ کنند و حتی امکاناتی نیز برای اینگونه مشتریان که راحت تر این کار را انجام دهند، فراهم می کنند.

9- موتورهای جستجو. پس از Email، جستجو پر کاربردترین ابزار مورد استفاده در اینترنت است. به همین دلیل، موردتوجه بسیاری از بازاریاب ها و بنگاه های تبلیغاتی است. وب سایت و تجارت بر خط شما زمانی موثر خواهد بود که مشتری ها بتوانند آن را از میان میلیون ها وب سایت و تجارت مشابه، در جهان دیجیتالی، پیدا کنند. اکثر مردم جهت رسیدن به آنچه در اینترنت نیاز دارند، از موتورهای جستجو استفاده می کنند. بهینه سازی و تنظیم وب سایت شما به گونه ای که کسانی که کلمات مرتبط با تجارت شما را جستجو می کنند، بتوانند وب سایت شما را پیدا کنند، برای تجارت بر خط شما، حیاتی است.

یک طرح بازاریابی موفق، آمیزه ای از انواع روشهای فوق را به کار خواهد بست. اینطور نیست که بگوئیم، این یکی یا آن یکی روش بهتر است. بازاریاب حرفه ای برای خود استراتژی مشخصی جهت تولید محتوی به شکل های مختلف و توزیع آن از طریق کانالهای مختلف اطلاع رسانی جهت رساندن اطلاعات به طیف گسترده ای از مخاطبان، تدوین می کند.


روش اداره‌کردن پول از مبلغ پول مهم‌تر است

توصیه‌های تی.هارو.اکر، مدرس درجه یک پیشرفت مالی در مورد بودجه‌بندی پول

با تی.هارو.اکر که آشنا هستید؟ اگر آشنا هم نبودید، در مجله خلاقیت، آن‌قدر مقالات جدید او را منتشر کرده‌ایم که آشنایی در حد کامل از دیدگاه‌های او به دست آمده است.

این جناب اکر در ایران با دو کتاب شاخص شناخته می‌شود که برای تحول و پیشرفت در زندگی مالی و شغلی جزو کتاب‌های کلیدی محسوب می‌شود.

یکی، کتاب ثروت سریع است و دیگری کتاب اسرار ذهن ثروتمندان که هر دو در ایران منتشر شده‌اند و استقبال خوبی از مخاطبان ایرانی به دست آورده‌اند.

این دومی، کتابی‌ست مفصل‌تر از کتاب اولی و به تفاوت‌های ذهنی بین ثروتمندان و فقیران می‌پردازد. در کتاب 17 تفاوت بنیادین میان این دو طرز تفکر مطرح می‌شود و تمرین‌های عملی برای تثبیت عادت‌های فکری ثروتمندانه پیشنهاد می‌شود.

در این شماره مجله خلاقیت که درباره بودجه‌بندی پول صحبت می‌کنیم یکی از بخش‌های این کتاب به کار ما می‌آید.

در این بخش تی.‌هارو. اکر یک تفاوت آشکار بین ثروتمندان و فقیران را در نحوه اداره پول می‌بیند و معتقد است ثروتمندان پول خود را خوب اداره می‌کنند و برعکس، فقیران پول خود را بد اداره می‌کنند.

تفاوت هم از این‌جا آغاز می‌شود که ثروتمندان پول خود را در جهت سرمایه‌گذاری خرج می‌کنند و فقیران پول خود را صرفا خرج زندگی روزمره می‌کنند.

خود اکر می‌گوید هر سکه و اسکناس جیب‌اش را مثل سربازانی می‌‌بیند که قرار است در آینده موجبات استقلال مالی او را فراهم کنند.

اما آن‌ها که دنبال سرمایه‌‌گذاری از طریق درآمد ماهانه خود بوده‌اند می‌دانند که پس‌انداز و سرمایه‌گذاری به حرف، ساده است و پای عمل که پیش می‌آید می‌شود حکایت مصرع: «ولی افتاد مشکل‌‌ها»

در کتاب اکر یک راه جدید پیشنهاد شده است که به زعم اکر زندگی هزاران نفر از شاگردانش را متحول کرده است. راه پیشنهادی اکر این‌جوری‌ست:

1.حساب استقلال مالی

اکر می‌گوید 10درصد از هر مقدار پولی که به دست می‌آورید در حسابی قرار بدهید به نام استقلال مالی.

اکر می‌گوید این پول، تحت هیچ شرایطی نباید خرج شود و مختص دوران بازنشستگی شماست تا از عواید آن زندگی مرفه‌تنری برای خود فراهم کنید.

2.حساب پس‌انداز طولانی‌مدت

این حساب در واقع می‌تواند در آینده تمام هزینه‌های شما را پوشش دهد و شما را از کارکردن برای ایجاد حداقل‌ها بی‌نیاز کند.

همان چیزی که اکر از آن به عنوان درآمد غیرفعال یاد می‌کند. همان درآمدی که بدون فعال‌بودن کل هزینه‌های زندگی شما را فعال می‌کند.

3.حساب ضرورت‌ها

می‌دانم که الان داد خیلی‌ها هوا رفته است و می‌گویند پس خرج زندگی چی؟ نیازی به عصبانیت نیست 50درصد از درآمدتان برای ضرورت‌هاست و اگر بیش از آن خرج کنید ولخرجید و کم‌تر از آن تا حدودی خسیس.

اما یک نکته را فراموش نکنید. معطل چه هستید. هر چه زودتر پول‌تان را اداره کنید که اگر اداره نکنید در آینده پول خواهد بود که شما را اداره می‌کند.

4.حساب تحصیل و آموزش

ممکن است فکر کنید اکر از فرصت استفاده یا حتی سوءاستفاده کرده و از شما خواسته است تا 10درصد از درآمدتان را در حساب تحصیل و آموزش قرار دهید.

چون خودش مدرس پیشرفت مالی‌ست و اگر هرکسی را مجاب کند که 10درصد از درآمدش را صرف آموزش کند کار و بارش سکه‌تر از امروز خواهد شد.

اما واقعیت این است که آموزش در عصر اطلاعات جزیی ضروری از زندگی روزمره است و اگر احساس می‌کنید صرف‌کردن پول برای آموزش هزینه دارد امتحان کنید و ببینید نیاموختن چه هزینه‌هایی به زندگی‌تان تحمیل می‌کند.

5.حساب تفریح

خیلی از مربیان پیشرفت مالی معتقدند که باید 10درصد از پول‌تان را پس‌انداز کنید، اما بعید می‌دانم کسی گفته باشد که 10 درصد دیگر را باید در حسابی به نام تفریح قرار دهید. اکر می‌گوید کنار گذاشتن این 10درصد از درآمد برای تفریح، ضروری‌ست.

چون هر چقدر هم که پول برای سرمایه‌گذاری پس‌انداز کنیم از آن‌جا که بخشی از ذهن ما هنوز راضی نشده است ودنبال زندگی بهتری است، می‌تواند نتایج به دست‌آمده را با ولخرجی‌های بی‌مورد هدر بدهد.

این 10درصد از درآمد ماهانه برای این است که تمرین پولداربودن کنیم و بدانیم وقتی به آزادی مالی دست یابیم چه زندگی خوبی در انتظار ماست.

جان کلام اکر در این بخش این است که با آن 10درصد خودتان را لوس کنید و شرایطی فراتر از زندگی روزمره برای خودتان ایجاد کنید.

6.حساب بخشش و کمک

این حساب به مال شما برکت می‌آورد و موجب می‌شود از پولی که درآورده‌اید احساس رضایت کنید.

در آموزه‌های دینی ما هم هست که صدقه علاوه بر رفع بلا به مال برکت می‌آورد و شاید نشود با عقل مرسوم فواید زیاد آن را در زندگی توصیف کرد.

اما کسانی که بدان عمل کرده‌اند می‌دانند که این رویه چه تاثیری در زندگی مادی و معنوی آن‌ها به جا می‌گذارد.


 

 

هنگامیکه موضوع پول مطرح است، نصیحتی که معمولا والدین به فرزندان خود می‌کنند چیزی شبیه این است: «پول علف خرس نیست» یا « هنگام خروج از خانه درها را ببندید، قرار نیست تمام محله را ما گرم کنیم.» اگر چه این توصیه‌ها مهم هستند اما آموختن اصول اساسی مدیریت دارایی‌ها به فرزندان تلاش بیشتری می‌طلبد. در مقاله حاضر به برخی از نکات در این زمینه اشاره می‌کنیم:
آغاز کار
نخستین قدم در روند آموزش این اصول، علاقمند کردن فرزند به مدیریت پول است. اگر تا کنون پول توجیبی به فرزند خود نمی‌دادید این کار را آغاز کنید و از او بخواهید بخشی از آن را صرف پس‌انداز و بخش دیگر را صرف تامین هزینه‌های خود کند. اجازه دهید خود او میزان هزینه و پس‌انداز را از پول توجیبی خود انتخاب کند. دادن پول به فرزند و اختیار تصمیم‌گیری درباره آن وی را به مدیریت پول علاقمند و احساس مسئولیت‌پذیری وی را تقویت می‌کند.
درس نخست: پس‌انداز
بخشی از پول توجیبی فرزندتان که به پس‌انداز اختصاص می‌یابد باید در حساب پس‌انداز که سود به آن تعلق می‌گیرد قرار داده شود. فرزندتان را همراه خود به بانک ببرید و او را در روند افتتاح حساب شرکت دهید. برای فرزندتان توضیح دهید علت افتتاح حساب چیست. در مورد سود سپرده‌های بانکی نیز به او توضیحاتی بدهید. مشارکت فرزند در مدیریت پول نباید به همان یک بار رفتن به بانک برای افتتاح حساب محدود بماند. گاه او را با خود به بانک ببرید تا شاهد عملیات بانکی و واریز سود سپرده به حساب خود باشد. اسناد و مدارک حساب بانکی را نیز به او بدهید تا در جایی از آنها نگهداری کند. با این کار او منظم بودن و نگهداری اسناد و مدارک را می‌آموزد. هر گاه خواستید به موجودی حساب او بیفرایید، او را هم همراه ببرید. به یاد داشته باشید هدف از این سپرده‌گذاری این نیست که پنج هزار تومان سپرده بانکی فرزند خود را به میلیون‌ها  تبدیل کنید. هدف، آموزش پس‌انداز به جای خرج کردن و آشنا کردن فرزند با بانک، حساب پس‌انداز و این گونه امور است. باید در این مسیر بنیان عادت یک عمر پس‌انداز را در فرزند خود بوجود آورید.
درس دوم: سرمایه‌گذاری
بچه‌ها در سنین مختلف به بلوغ فکری می‌رسند اما هر گاه فرزند شما به اندازه کافی بزرگ شد با او درباره روش‌های افزایش سریعتر سرمایه صحبت کنید. اکثر نوجوانان می‌توانند مفاهیم اولیه مالکیت سهام را بفهمند. زمانی را به توضیح مفهوم ریسک، بازار سهام، سود و زیان سرمایه‌گذاری در بازار مالی اختصاص دهید. پس از مدتی هنگامیکه نوجوان شما این مفاهیم را درک کرد، درباره شرکت‌های حاضر در بورس با او صحبت کنید و اگر در توان‌تان هست چند صد دلار در اختیار او قرار دهید تا سرمایه‌گذاری را آغاز کنید. بهتر است در مراحل اولیه، شرکت‌هایی را که از نظر او جالب هستند نظیر تولیدکنندگان اسباب بازی و بازی‌های رایانه، برای سرمایه‌گذاری به او پیشنهاد دهید و به او کمک کنید درباره آنها تحقیق کند. برای مثال همراه با او در اینترنت به جستجو برای یافتن اطلاعات شرکت‌های یاد شده بپردازید.
پس از پایان تحقیقات به نوجوان خود کمک کنید سهام بخرد. به یاد داشته باشید که هدف از این کارها تشکیل یک سبد دارایی بلند مدت نیست. هدف این است که فرزند شما فرصت آموختن درباره پول، ریسک و پاداش را با انتخاب‌هایی که خود او کرده است، داشته باشد. اگر توان مالی شما کم است یا درباره توانایی فرزند خود در تحقیق درباره شرکت‌های یا انتخاب درست تردید دارید یک یا دو شرکت را انتخاب و در هر یک مقداری سرمایه‌گذاری کنید.
فراموش نکنید که زیان، بخشی از روند آموختن و سرمایه‌گذاری است. سرمایه‌گذاری که ادعا می‌کند هرگز در طول دوران سرمایه‌گذاری‌اش زیان ندیده است دروغ می‌گوید. به یاد داشته باشید که آنچه گفته شد تجربه برای آموختن است. از شما انتظار نمی‌رود کل پس‌انداز چند ساله یک نوجوان سیزده ساله را در اختیار او قرار دهید تا وارد بازار سرمایه شود. هدف آموزش او درباره سرمایه‌گذاری و پیامدهای تصمیم‌گیری‌هاست.
همزمان با انجام معاملات، تمام اسناد مربوطه را در اختیار فرزند خود قرار دهید تا آنها را به شکل منظم نگهداری کند. از صورت‌های مالی مربوط به سرمایه‌گذاری‌های او استفاده کرده و آنها را با اسناد و مدارک پس‌انداز در بانک مقایسه کنید. تفاوت‌ها را برای فرزند خود توضیح دهید تا بهتر با مفاهیمی نظیر افت‌وخیز بازار، تغییرات سود و زیان و ... آشنا شود. این اقدامات چند سال ادامه خواهد یافت
.
نگاه به آینده

همزمان با بزرگ‌تر شدن فرزند خود، وی توانایی درک مفاهیم پیچیده‌تر سرمایه‌گذاری نظیر اهمیت تخصیص دارایی‌ها و متنوع کردن سبد سرمایه‌گذاری را پیدا می‌کند. برای او توضیح دهید چند نوع ابزار سرمایه‌گذاری وجود دارد و با افزایش سن، سهم سرمایه‌گذاری‌ها با درآمد ثابت در سبد دارایی‌ها افزایش می‌یابد. در صورت امکان، می‌توانید از سبد دارایی‌ خودتان برای توضیح تغییر ساختار سبدهای دارایی با گذشت زمان، متناسب با نیازهای سرمایه‌گذار استفاده کنید.
نتیجه‌گیری
دانش قدرت است. اگر چه خیلی از بزرگسالان از دادن اختیار تصمیم‌گیری‌های مالی به نوجوان خود می‌ترسند، باید به یاد داشته باشید که شما همیشه در کنار او نخواهید بود تا بتوانید تصمیم‌گیری‌های مالی را به جای او انجام دهید. ماجرا شبیه آن داستان قدیمی است که می‌گوید می‌توان به یک نفر ماهی داد، می‌توان به او ماهیگیری یاد داد یا تور بافتن را به او آموخت. اجرای توصیه‌های مطرح شده در این مقاله، به فرزند شما می‌آموزد دارایی‌های مالی ارزشمند خود را چطور مدیریت کند.
اگر چه والدین ثروتمند از جانب فرزند خود سرمایه گذاری‌هایی را از دوران کودکی او آغاز می‌کنند، آموزش دانش مدیریت دارایی‌ها به فرزند، وی را برای تمام عمر مستقل خواهد کرد و این کار درست شبیه هر مسئولیت دیگر والدین، مهم است. در بلند مدت آموختن مدیریت پول به کودکان بسیار ارزشمند‌تر از آن است که بدون مشخص کردن روش مدیریت دارایی‌ها، هر چه خواست پول در اختیار او قرار دهید. بنابراین به محض آنکه کودک‌تان توانست پول را بشناسد، آموختن مباحث مالی را به زبان ساده آغاز کنید. با گذشت زمان عادت‌های مطلوب مدیریت پول و سرمایه‌گذاری در شخصیت کودک نقش می‌بندد و او می‌تواند در تمام عمر از این مهارت‌ها استفاده کند.


ناگفته‌های  بیمه‌عمر از زبان دکتر مهدی فخارزاده

دکتر مهدی فخارزاده ( بزرگترین فروشنده ایرانی بیمه عمر در دنیا )

فروشنده بیمه‌عمر به خریدار، لطف می‌کند!

دکتر مهدی فخارزاده در دوم اردیبهشت سال 1301 شمسی به دنیا آمد و پس از طی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان به داشگاه تهران راه یافت. وی در سال 1325 در رشته حقوق، فارغ‌التحصیل شد. فخارزاده در همین سال عازم ایالات متحده امریکا شد و در آنجا در رشته اقتصاد به ادامه تحصیل پرداخت. وی پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی خود از سال 1334 به‌عنوان واسطه فروش بیمه، فعالیت خود را در این صنعت آغاز نمود و تا سال 1339 ادامه داد. پس از آن به‌مدت 10 سال نماینده فروش بود و از آن پس به‌عنوان مدیر ارشد فروش در کمپانی معظم

MetLife

برگزیده شد. او تابه‌حال به این فعالیت خود ادامه داده است.

metlife


فخارزاده در چندین نهاد و مؤسسه بیمه‌ای مختلف سمتهای اجرایی داشته و افتخارات و عناوین بسیاری را از آن خود ساخته است. وی هرساله قریب به 40 سخنرانی را در نقاط مختلف جهان درمورد شیوه‌های فروش بیمه‌های عمر ارائه می‌کند. فخارزاده جزو 10 فروشنده برتر دنیا در زمینه فروش بیمه‌های عمر است و در این زمینه، تألیفاتی نیز دارد.

 



دکتر فخارزاده در این اواخر به‌منظور احداث یک مجموعه‌ی آموزشی به کشور بازگشته بود که طی دو جلسه سخنرانی یکی در مشهد و دیگری در تهران، شیوه‌های موفقیت خود را بیان کردندکه در اینجا صحبتهای دکترفخارزاده را در اختیار شما قرار می‌دهیم که امیدواریم مورد توجه و استفاده شما قرار گیرد.

فروشنده بیمه‌عمر به خریدار، لطف می‌کند!

دکتر فخارزاده در این گردهمایی گفت: «فروش بیمه‌عمر یکی از بهترین و زیباترین کارهای دنیاست. شما نمی‌توانید کسی را پیدا کنید که بتواند ثابت کند بهتر از کاری که من و شما انجام می‌دهیم کاری در دنیا وجود دارد. به جرأت می‌گویم بیمه‌عمر یکی از بهترین دستاوردهای بشری است! اگر بیمه‌گذار تنها پس از پرداخت یک قسط فوت کند، کل سرمایه بیمه‌نامه، تمام و کمال پرداخت خواهد شد. حال چه کاری را سراغ دارید که با پرداخت تنها یک مبلغ جزئی، چنین سرمایه‌ی هنگفتی را در اختیار شما قرار دهد؟

فروشندگان بیمه‌عمر افراد برجسته‌ای هستند. اگر مردم بدانند شما چه مزایایی را به آنها عرضه می‌کنید هرگز رهایتان نمی‌کنند! درواقع شما به خریداران لطف بزرگی می‌کنید؛ خریداران بیمه‌عمر نه‌تنها هزینه‌ای را متقبل نمی‌شوند، بلکه به‌صورت اجباری به ذخیره‌ی پول خود می‌پردازند و درعین‌حال مبلغی هم به ذخیره آنها اضافه می‌شود. مثلاً من در یک بیمه‌نامه‌عمر با سرمایه‌ی یک میلیون‌دلار، که حق‌بیمه‌ای معادل 20 هزاردلار دارد، فقط 10 هزاردلار کارمزد می‌گیرم، ولی بیمه‌گذار در ازای پول اندکی که می‌پردازد، از پشتوانه یک میلیون‌دلاری برخوردار می‌شود. حال خود قضاوت کنید که بیمه‌گذار به فروشنده بیمه‌عمر لطف کرده یا نماینده‌ی فروش به خریدار؟!

از قدیم گفته‌اند که "حرفی که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند"، وقتی مشتری متوجه شود که شما صادقانه با او صحبت می‌کنید و دلسوز او هستید از شما قدردانی می‌کند. پس اولین کار در فروش بیمه‌عمر این است که مشتری به لطفی که شما در حق او می‌کنید، پی ببرد. حدود 7 یا 8 سال پیش، به یک زوج امریکایی بیمه‌عمری با سرمایه یک میلیون‌دلار فروختم. این خانم و آقا فرزند 12 ساله‌ای هم داشتند که هرچه اصرار می‌کردم برای او هم بیمه‌نامه‌عمر بخرند راضی نمی‌شدند. در آخر به پدر این پسربچه گفتم اگر پدرت برای تو یک بیمه‌نامه‌عمر با سرمایه یک میلیون‌دلار خریده بود و الآن از مزایای آن بهره‌مند می‌شدی چه حالی داشتی؟ گفت "خیلی خوشحال می‌شدم"؛ گفتم "پس کاری کن که وقتی پسرت به سن تو می‌رسد چنین احساسی داشته باشد". بالآخره آنها رضایت دادند و بیمه‌نامه‌عمر را برای فرزند خود نیز خریدند.

متأسفانه چند سال بعد این کودک فوت کرد. پدر و مادر کودک تنها 36 هزاردلار بابت این بیمه‌نامه پرداخت کرده بودند درحالیکه سرمایه‌ی بیمه‌عمر پسرشان یک میلیون و پنجاه هزاردلار بود. والدین او تصمیم گرفتند با این پول یک بنیاد خیریه تأسیس کنند و نام پسر خود را بر آن بگذارند. هرسال این بنیاد گسترش می‌یابد و هزاران نفر از آن منتفع می‌شوند. من مطمئنم اگر این بیمه‌نامه را نمی‌فروختم، این بنیاد خیریه نیز شکل نمی‌گرفت.

همانطور که شاید اغلب شما شنیده‌اید، بیمه، فرختنی است نه خریدنی؛ اما باید یک نکته را نیز اضافه کنم و آن اینکه همیشه به مشتریان خود یادآور شوید که آنها نباید برای خرید بیمه‌نامه‌عمر پولی بپردازند؛ بلکه آنها درواقع پول را از از یک جیب خود برمی‌دارند و در جیب دیگر می‌گذارند! یعنی به اجبار، ذخیره می‌کنند و پس از مدتی کل سرمایه جمع‌شده را دریافت خواهند کرد. پس بیمه‌نامه‌عمر برای خریدار هیچگونه هزینه‌ای در بر ندارد!

نکته‌ی دیگری که باید به آن توجه کنید این است که شما باید نیاز به خرید بیمه‌نامه را در مشتری به‌وجود آورید. اگر کسی ازدواج کرده و فرزند و یا شخص دیگری را تحت تکفل داشته باشد، برانگیختن این نیاز در او خیلی ساده است. مسلماً او نیازهایی دارد که باید برآورده شوند یا نگرانی‌هایی دارد که بیمه‌عمر پیشنهادی شما آنها را برطرف می‌سازد.

اما درمورد کسی که ازدواج نکرده و به‌لحاظ جسمی هم مشکلی ندارد، برانگیختن نیاز، کمی مشکل‌تر است. باید سه چیز را در فروش بیمه‌عمر حتماً درنظر گرفت: شغل، وضعیت سلامتی و سن. مثلاً در این مثال باید یادآور شد که بالآخره ازدواج خواهد کرد، صاحب فرزند می‌شود و به ایجاد اطمینان برای آینده خود نیاز خواهد داشت.

وضعیت سلامتی افراد هم همیشه یکنواخت نخواهد بود و ممکن است در آینده دچار مشکلات جسمی و بیماری بشود. همچنین باید یادآور شد اگر امسال خود را بیمه کند، نسبت به (مثلاً) سه سال دیگر، حق‌بیمه‌ی کمتری خواهد پرداخت. در یک کلام باید در او، ضرورت داشتن بیمه‌نامه را ایجاد نمود و به‌خاطر داشته باشید که همواره باید صادقانه صحبت کنید.

کلام آخر اینکه به یاد داشته باشید نباید به وضع موجود قانع بود بلکه باید تلاش کرد و یک گام جلوتر رفت...».

موفق باشید...


رهبران بزرگترین شرکتهای تجاری و تکنولوژیکی جهان در چ...ه دانشگاههای درس خوانده اند؟ شاید بهتر باشد بچه ها از این موضوع چیزی ندانند اما واقعیت این است که برخی از برترین مدیران نه تنها از هیچ مرکزی فارغ التحصیل نشده اند بلکه برای ثبت نام در دانشگاه نیز به خود زحمت نداده اند.




به گزارش خبرگزاری مهر، این افراد از مشهورترین مدیران صنایع مختلف در جهان هستند، از صنایع رایانه ای گرفته تا خطوط حمل و نقل دریایی، 10 مدیر عامل بسیار مشهور در جهان تجارت و تکنولوژی وجود دارند که هیچ مدرک دانشگاهی ندارند و این نظریه را که برای موفقیت در کار باید مدرک تحصیلی داشت را با قاطعیت رد می کنند:

آلفرد تابمن: این فرد به عنوان بنیانگذار و مدیر اجرایی سابق مرکز "تابمن" حرفه خود را از سن 11 سالگی و به عنوان یک خرده فروش آغاز کرد و در دوران دبیرستان نیز به کار خود ادامه داد. پس از دبیرستان وی در دانشگاه میشیگان ثبت نام کرد و کمتر از یک سال در این دانشگاه به تحصیل پرداخت، اما برای حضور در جنگ جهانی دوم دانشگاه را ترک کرد.

پس از بازگشت از خدمت در ارتش، دوباره به دانشگاه بازگشت اما کمی بعد خود را به دانشگاه شبانه ای منتقل کرد، اما تحصیل در این دانشگاه را نیز در نیمه رها کرد و وارد تجارت املاک و مستقلات شد. وی طی 50 سال به گسترش و توسعه شرکت خود پرداخت، شرکتی که امروز به ریاست پسرش "رابرت تابمن" ارزش سهامی برابر 3.3 میلیارد دلار دارد.



ریچارد شولتز: بنیانگذار سابق شرکتی به نام BestBuy حرفه خود را به عنوان روزنامه فروش از سن 11 سالگی آغاز کرد و تا رسیدن به دوران دبیرستان، کارهای متعددی را تجربه کرد. وی در نظر داشت که در دانشگاه سنت توماس تحصیل کند اما خدمت در ارتش وی را از این کار بازداشت.

پس از اتمام خدمتش وی شرکتی ویژه فروش تجهیزات مرتبط با موسیقی را راه اندازی کرد اما پس از مدتی دوباره به شرکت سابق خود روی آورد و با ایجاد شیوه ای جدید در نحوه ارائه کالا تحول بزرگی در ارزش شرکت خود ایجاد کرد تا جایی که امروز BestBuy ارزش سهامی برابر 10.1 میلیارد دلار دارد. وی هرگز در دانشگاه تحصیل نکرد اما مدرک دکترای افتخاری حقوق دانشگاه سنت توماس به وی اهدا شده است.



رالف لارن: مدیر عامل یکی از بزرگترین شرکتهای طراحی مد و صنعت لباس، پولو، شرکت خود را در سال 1976 تاسیس کرد و کمی بعد به امپراطوری بزرگی در صنعت لباس تبدیل شد. با این همه وی هرگز در زمینه طراحی مد تحصیل نکرده و به گفته خودش تنها از هوش و استعداد طبیعی که در اختیار داشت برای موفقیت خود استفاده کرده است. وی تنها مدرک دیپلم دبیرستانش را در اختیار دارد، اما در عین حال مدیریت یکی از موفق ترین شرکتهای مد جهان با ارزشی 11.9 میلیارد دلاری به عهده او است.



ریچارد برنسون: فارغ التحصیلی از دانشگاه را فراموش کنید، این مدیر عامل بزرگ شرکت ویرجین مدیا حتی دوران متوسطه خود را نیز پشت سر نگذاشته است. او در سن 16 سالگی مدرسه را ترک کرد و مجله دانش آموز را راه اندازی کرد. چهار سال بعد برنسون گروه ویرجین را پایه گذاری کرد.

وی اولین فروشگاه را در لندن افتتاح کرد و دو سال بعد اولین استودیو ضبط صدا را بازگشایی کرد. برنسون در سال 1984 کار خود را توسعه بیشتری داد و امروز شرکت ویرجین با ارائه خدماتی در زمینه موبایل، پهنای باند، تلویزیون، رادیو، امور مالی، سلامت، توریسم، سرگرمی و خدمات مسافرتی به ارزش سهامی برابر 8.1 میلیارد دلار رسیده و ارزش خود شرکت در حدود 18 میلیارد دلار برآورد شده است.



میکی آریسون: وی به جای صرف کردن چهار سال از زندگی خود در دانشگاه ها تمامی زمان خود را به کار کردن اختصاص داد و شرکت دریایی "کارنیوال" را از آن خود کرد. وی کار خود را در بخش فروش شرکتی آغاز کرد و به سرعت به مقام مدیریتی رسید. سپس با ارتقا دوباره به مقام نایت رئیسی رسید و تنها سه سال بعد به عنوان رئیس شرکت کارنیوال انتخاب شد.

بر اساس گزارش یاهو، وی در دستیابی این شرکت به خطوط دریایی متعددی کمک کرد و این شرکت را به یکی از بزرگترین خطوط حمل و نقل دریایی در صنعت کشتیرانی تبدیل کرد. وی در سال 1987 به عنوان رئیس هیئت مدیره و در سال 2003 به عنوان مدیر کل شرکت انتخاب شد. ارزش سهام شرکت کارنیوال امروز 19.6 میلیارد دلار است.



مایکل دل: شاید امروز بیشتر 19 ساله ها هزاران دلار را خرج رفتن به تعطیلات کنند یا با آن خودرویی جدید بخرند، اما مایکل دل با هزار دلاری که در اختیار داشت هیچ یک از این کارها را انجام نداد، در عوض شرکت دل را پایه گذاری کرد. پایه گذار و مدیر کل شرکت دل با این ایده که تکنولوژی ابزاری برای فعال ساختن توانایی های بالقوه انسانها است، شرکت خود را توسعه داد.

در سال 1992 دل به یکی از جوانترین مدیران اجرایی جهان در لیست 500 برتر جهان مجله فورچون انتخاب شد و کارمندان شرکت وی نیز در عرض هشت سال به 100 هزار نفر افزایش یافتند. امروز شرکت دل شرکتی شناخته شده در زمینه های خدمات تکنولوژی، همکاری های جهانی و رایانه است که ارزش سهام آن در حدود 30 میلیارد دلار است. دل نیز که مانند مدیران دیگر در دسته مدیران غیر دانشگاهی بوده است، در سال 1997 بنیاد خیریه مایکل و سوزان دل را برای انجام فعالیتهای خیرخواهانه راه اندازی کرد.



مارک زاکربرگ: ارزش شرکت این مدیر عامل جوان به تازگی 100 میلیارد دلار تخمین زده شده است، و شرکتش را بیش از 500 میلیون نفر در سرتاسر جهان می شناسند: فیس بوک. زاکربرگ از کودکی به نوشتن برنامه های مختلف پرداخت و در دوران متوسطه برنامه پخش موسیقی نوشت که منجر شد از جانب شرکتهای AOL و مایکروسافت تقاضای همکاری دریافت کند، اما او نپذیرفت.

پس از قبول شدن در دانشگاه هاروارد زاکربرگ برنامه ای به نام "فیس مش" را نوشت که در آن تصاویر دانشجویان نمایش داده می شد و دیگران می توانستند به این عکسها رای بدهند. پس از آن دوقلوهای معروف وینکلوس از او خواستند که در ساخت شبکه اجتماعی به نام "ارتباط هاروارد" با آنها همکاری کند، اما زاکربرگ با آغاز طرحی دیگر برنامه دو قلوها را کنار گذاشت و فیس بوک را راه اندازی کرد. زاکربرگ پیش از فارغ التحصیلی از هاروارد دانشگاه را ترک کرد تا بتواند تمرکز خود را بر روی کارش قرار دهد.



پائول آلن: او به همراه بیل گیتس شرکت مایکروسافت را بنیان گذاشت که نامش را تقریبا همه شنیده اند. بیل گیتس و آلن از کودکی با یکدیگر دوست بودند و هر دو با هم تصمیم گرفتند که مدرک دانشگاهی نداشته باشند. آلن پس از دیدن رایانه "آلتیر 8800" بر روی جلد یک مجله تصمیم گرفت زبان کدگذاری شده ای را بنویسد. وی از مهارتهای خود و گیتس در کدنویسی زبان برنامه برای آلتیر آگاهی داشت و از این رو دوستش را قانع کرد تا با او همکاری کند.

آلن امروز یک مولتی میلیاردر و مالک چندین شرکت فناوری و رسانه ای است، او تا کنون بیش از یک میلیارد دلار از سرمایه خود را در راه امور خیریه صرف کرده است و قصد دارد بخش بیشتر املاک خود را به خیریه ببخشد.



بیل گیتس: وی به همراه آلن شرکتی را بنا نهاد که اکنون ارزش سهام آن 226.2 میلیارد دلار است. گیتس در سال 1973 در دانشگاه هاروارد مشغول به تحصیل شد، جایی که مدیر اجرایی کنونی مایکروسافت، استیو بالمر، زبان برنامه نویسی BASIC را برای اولین میکرورایانه نوشت.

گیتس در سال دوم هاروارد را رها کرد و به همراه آلن همه تلاش خود را به تاسیس شرکتی که مایکرو-سافت نامیده می شد معطوف کرد. وی امروز یکی از اعضای هیئت مدیره مایکروسافت است و به عنوان مشاور در پروژه های کلیدی این شرکت حضور پیدا می کند.



استیو جابز: مالک با ارزشترین شرکت جهان، با ارزش سهام 362.4 میلیارد دلار، در نوجوانی دانشگاه را به خاطر علاقه مفرطش به رایانه ها ترک کرد. زمانی که جابز 12 سال داشت با بنیانگذار شرکت HP تماس گرفت و گفت: سلام. من استیو جابز هستم. من 12 سال سن دارم و در دبیرستان درس می خوانم. من می خواهم یک فرکانس شمار بسازم، می خواستم بدانم شما قطعات اضافی ندارید که در اختیار من بگذارید؟

بیل هلوِت، مدیر HP قطعات مورد نیاز را در اختیار جابز قرار داد و در تابستان او را برای کار در خط مونتاژ شرکتش استخدام کرد. در این دوره جابز پس از ترک کردن کالیفرنیا برکلی، با استفان وزنیاک دوست شد، فردی که پس از دبیرستان وارد کالج "رید" شد اما آن را ترک کرد. آنها بعد از مدتی کار خود را برای ساخت رایانه ای در پارکینگ خانه جابز، رها کردند.

داستانهای زیادی برای توضیح انتخاب نام اپل برای شرکت این دو نفر وجود دارد اما بهترین آنها کار کردن جابز در یک باغ سیب و علاقه شخصی وی به این میوه است. همچنین گازی که به سیب زده شده به منظور نمایش دادن عبارت رایانه ای "بایت" به معنی "عامیانه گاز زدن" انخاب شده است.

بر اساس گزارش ان بی سی، جابز در بیوگرافی خود نوشته که ارزشش در سن 23 سالگی بیش از یک میلیون دلار، در سن 24 سالگی بیش از 10 میلیون دلار و در سن 25 سالگی در حدود 100 میلیون دلار بوده است. شرکت اپل از پارکینگ خانه جابز پا را فراتر گذاشت تا اکنون به شرکتی بین المللی تبدیل شود، شرکتی که با ترک تحصیل دو دوست پایه گذاری شد.


 

از نو كودك شو تا خلاق باشی! همه ‎ی كودكان خلاق ‎اند. برای خلاق بودن باید اول از ذهن، تعصبات و پیشداوری‎ها آزاد شوید. آدم خلاق كسی است كه چیزهای تازه را امتحان می‎كند. او هرگز نمی‌تواند مثل یك ربوت یا آدم‌واره رفتار كند. چرا كه ربوت‎ها هرگز خلاق نیستند و فقط كارهای تكراری از آنها سر می‎زند.
بنابراین دوباره كودك شو تا خلاق شوی! ـ همه‎ بچه‎ ها خلاق‎اند. همه‎ بچه‎ ها، هر كجا كه به دنیا آمده باشند، خلاق‎ند ـ این ما هستیم كه راه خلاقیت آنها را سد می‎كنیم. ما خلاقیت آنها را خرد, نابود و زیر پا له می‎كنیم و بعد شروع می‎كنیم كه راه صحیح انجام كارها را به آنها آموزش ‎دهیم.
فراموش نكنید كه افراد خلاق همیشه سعی دارند راه‎های عوضی را امتحان كنند. اگر همیشه راه درست را بروید، هرگز خلاق نخواهید بود، زیرا «راه صحیح» چیزی نیست جز راه كشف شده توسط دیگران! البته با كمك راه صحیح نیز می‌توان چیزی ساخت و یا یك تولید كننده, تهیه‌كننده و یا تكنسین شد، اما راه صحیح هرگز از شما یك آفریننده یا پدید‌آورنده نخواهد ساخت.
تفاوت بین یك تولید كننده و یك آفریننده در چیست؟ تولید كننده راه صحیح و معمولاً اقتصادی‎ترین راه انجام یك كار را می‎داند و می‌كوشد تا با كمترین تلاش به بیشترین نتایج دست یابد. او صرفاً یك تولید كننده است. اما یك آفریننده به این در و آن در می‎زند. درست نمی‎داند راه صحیح انجام یك كار كدام است، پس بارها و بارها به جست‎وجو و تحقیق خود در مسیرهای مختلف ادامه می‎دهد. چندین بار راه نادرست را طی می‎كند ـ و به هر جا كه حركت كند، چیزهایی می‎آموزد؛ او از این طریق غنی‎تر و پخته‎تر می‎شود. و كاری را انجام می‎دهد كه پیش از آن هیچ‎كس موفق به انجامش نشده است در حالی‌كه اگر راه صحیح از پیش‌تعیین شده را دنبال می‎كرد، قادر نبود به آفرینش و خلاقیت برسد.
معلم یك مدرسه‎ی مذهبی از شاگردانش می‎خواهد كه تصویر خانواده‎ی مقدس را بكشند. وقتی نقاشی‎ها را جمع می‎كند، می‎بیند كه بیشتر از بچه‎ها نقاشی‎هایی معمولی‌ای از خانواده‎ی مقدس كشیده‌اند ـ خانواده‎ی مقدس در طویله، خانواده‎ی مقدس سوار بر قاطر و چیزهایی از این قبیل. اما یكی از نقاشی‎ها هواپیمایی را با چهارسرنشین نشان می‎‎داد كه سرهایشان را به شیشه‎های پنجره چسبانده بودند. معلم صاحب نقاشی را صدا می‎زند تا نقاشی‎اش را توضیح دهد. و به او می‎گوید: «می‎توانم بفهمم سه تا از این سرها كه كشیده‌ای مال كیست ـ حضرت یوسف، حضرت مریم و حضرت مسیح. اما چهارمی سر چه كسی است؟ پسر بچه جواب می‎دهد: «آهان، او پونتیوس، خلبان هواپیماست!»
این زیباست. این خلاقیت است. معلوم می‌شود كه این بچه چیزهایی را كشف كرده است. اما این كار فقط از كودكان ساخته است. ما جرأت چنین كارهایی را نداریم، چرا كه می‎ترسیم نكند احمق جلوه كنیم.
ولی واقعیت این است كه یك آفریننده باید بتواند كه حتی احمق به نظر برسد. او باید این به اصطلاح آبرو و حیثیت خود را به مخاطره بیندازد. به همین دلیل هم همیشه شاعران، نقاش‌ها، رقصندگان و موسیقی‎دان‌هایی را می‎بینیم كه آدم‎های چندان آبرومند و محترمی نیستند ولی بسیار خلاق و دوست‌داشتنی هستند. البته تا وقتی كه هنوز آبرویی دست و پا نكرده‌اند و جایزه‎ی نوبل نگرفته‌اند چرا كه در آن صورت و از آن لحظه به بعد خلاقیت دود می‎شود و به هوا می‎رود!
براستی چه اتفاقی می‎افتد؟ آیا تا به حال برنده‎ی جایزه‎ی نوبلی را دیدید كه كار ارزشمند دیگری ارائه دهد؟ و یا آدم خوشنام و سرشناسی را دیده‎اید كه قادر به انجام كار خلاقی باشد؟ او از خلاقیت وحشت دارد. چرا كه اگر دست از پا خطا كند یا چنانچه اشتباهی رخ دهد، دیگر اعتبار و حیثیتی برایش نمی‌ماند. این از عهده‎ی او خارج است. این است كه یك هنرمند پس از آنكه وجهه و اعتباری یافت، دیگر مرده و بی‎جان می‎شود.
صفت خلاق را تنها به افرادی می‌توان داد كه آماده‎اند حیثیت و غرور و عزت خود را بارها و بارها در معرض تاراج قرار داده و با شهامت به استقبال كارهایی بروند كه دیگران آن را وقت تلف كردن می‎دانند. مردم همیشه افراد آفرینشگر را دیوانه قلمداد می‎كنند. البته دنیا دیر یا زود به ارزش آنها پی خواهد برد. ولی اذهان عمومی همچنان بر این باورند كه افراد آفرینشگر آدم‌های نامتعارف و عجیبی هستند.
تمام انسان‌ها با ظرفیت‎های لازم و كامل برای آفرینشگری و خلاقیت پا به دنیا می‌گذارند. بدون استثنا همه‎ی كودكان سعی دارند آفریننده باشند، اما ما دست و پایشان را می‎بندیم. ما فوراً دست به كار می‎شویم تا طرز صحیح انجام كارها را به آنها آموزش دهیم ـ و همین كه آنها راه درست را آموختند، دیگر به ربوت تبدیل می‎شوند. بعد بارها و بارها همان كار صحیح را تكرار می‎كنند و هر قدر بیشتر این كار را انجام می‎دهند، بازده بهتری پیدا می‎كنند و هر قدر بر كارآیی آنها افزوده می‎شود، بیشتر برایشان كف می‎زنیم و به آنها جایزه می‎دهیم.
در سنین بین هفت تا چهارده‎سالگی تغییراتی در كودك رخ می‎دهد كه چگونگی آن ذهن روان‎شناسان بسیاری را در سراسر جهان به خود مشغول داشته است.
هر انسان در مغز خود دو نیمكره و بنابراین دو ذهن دارد. نیمكره‎ی چپ ذهنی غیر‌خلاق است ـ این قسمت به لحاظ فنی بسیار تواناست، ولی تا آنجا كه به خلاقیت مربوط می‎شود، به كلی ناتوان است؛ فقط وقتی می‎تواند كاری را انجام دهد كه قبلاً آن را آموخته باشد ـ و خیلی هم مؤثر و بی‎عیب و نقص كار انجام می‎دهد. نیمكره‎ی چپ مكانیكی است. این نیمكره، نیمكره‎ی استدلال، منطق و ریاضی است ـ نیمكره‎ی محاسبه، مهارت، انضباط و نظم است.
نیمكره‎ی راست درست عكس نیمكره‎ی چپ عمل می‎كند. نیمكره‎ی راست، نیمكره‎ی اغتشاش است, نه نظم؛ نیمكره‎ی شعر و شاعری است، نه نثر؛ نیمكره‎ی عشق است، نه منطق. از احساس فوق‎العاده زیبایی برخوردار است. این نیمكره دارای استعداد بسیار عمیقی در رابطه با خلاقیت و نوآوری است ـ اما كارآمد نیست، چرا كه آفرینشگر از آنجا كه مدام مشغول آزمایش و خطاست نمی‎تواند با كفایت و كارآمد باشد.
آفرینشگر نمی‎تواند یك‌جا بند شود. او خانه‌به‌دوش است، كوله‎بارش را بر پشتش حمل می‎كند. برای ملاقاتی شبانه در شهری اتراق می‎كند، اما فردا صبح دوباره بار و بندیلش را جمع می‎كند و غیبش می‎زند.
او هیچ‌گاه صاحبخانه نیست چرا كه نمی‎تواند در یك‌جا سكونت كند؛ سكونت برای او یعنی مرگ. او همیشه آماد‎ه‎ی خطر كردن است و خطر كردن برایش حكم وصال با معشوق را دارد.
در هنگام تولد نیمكره‎ی راست فعال و نیمكره‎ی چپ غیر فعال است. بعد ما آموزش به كودك را آغاز می‎كنیم ـ آن هم از روی ناآگاهی و به شكلی غیر‌علمی. در طول سالیان عمر این ترفند را می‌آموزیم كه چه‌گونه انرژی را از نیمكره‎ی راست به نیمكره‎ی چپ جابه‎جا كنیم. چه‌طور تكمه‎ی بازدارنده‌ی نیمكره‎ی راست را فشار دهیم و استارت نیمكره‎ی چپ را روشن كنیم ـ سیستم آموزشی ما سرتا پا همین است. از كودكستان تا دانشگاه همه‎ی به اصطلاح آموزش و پرورش ما همین است ـ تلاش برای نابودی نیمكره‎ی راست و كمك به نیمكره‎ی چپ و زمانی بین هفت تا چهارده سالگی بالاخره موفق می‎شویم و به هدف می‎زنیم ـ آن موقع دیگر روح كودك كشته و نابود شده است و این است تغییری كه در سنین نوجوانی _ از هفت تا چهارده‌ سالگی _ رخ می‌دهد.
از این پس دیگر كودك خودرو و وحشی نیست ـ او به یك شهروند رام و سر‌به‌راه مبدل و مشغول آموختن شیوه‎های انضباطی، زبان، منطق و تمرین‌های یكنواخت شده است. در مدرسه رقابت با دیگران را آغاز كرده و به یك آدم خودخواه تبدیل می‌شود و همه‎ی آن چیزهای روان‎نژندی را كه در اجتماع شایع است، فرا می‎گیرد. او به قدرت و پول علاقه‎مند شده و به این فكر می‎افتد كه چه‌طور به مدارج بالای تحصیلی صعود كند تا اقتدار بیشتری به دست آورد. چه‌طور می‎شود پول بیشتری داشت، خانه‎ی بزرگی دست و پا كرد و … او مدام از چیزی به چیز دیگر روی می‎كند. بعد نیمكره‎ی راست او بیش از پیش از فعالیت باز می‎ماند ـ یا صرفاً وقتی فعال می‎شود كه فرد در رؤیا ـ در دوره‎ی حركت سریع چشم، در خواب ـ به سر می‎برد و یا گاهی كه مخدر مصرف كرده است…
بزرگترین علت كشش به مواد مخدر در غرب, صرفاً این است كه غرب به دلیل آموزش اجباری، در نابود ساختن كامل نیمكره‎ی راست توفیق كامل یافته است. غرب زیادی تحصیلكرده است ـ و در واقع در این راه به افراط رفته است. به گونه‌ای كه اكنون به نظر می‎رسد دیگر چاره‌ای وجود ندارد؛ مگر آنكه در دانشگاه‎ها، كالج‎ها، و یا مدارس ترفندی به كار گرفته شده یا وسیله‌أی عرضه شود كه بتواند با كمك به نیمكره‎ی راست، آن را از نو احیا كند. جلوگیری از اعتیاد به مواد مخدر به وسیله‎ی قانون به تنهایی غیر‌ممكن است و تنها راه ممكن برای جلوگیری از اعتیاد, بازگشت مجدد تعادل درونی انسان است.
تقاضا برای مواد مخدر از آن روست كه فوراً دنده را عوض می‎كند ـ یعنی مسیر انرژی را از نیمكره‎ی چپ به نیمكره‎ی راست تغییر می‎دهد. همه‎ی هنر مواد مخدر همین است. قرن‎ها الكل چنین وظیفه‎‌ای را بر عهده داشته، اما اكنون مواد مخدر جای الكل را گرفته است؛ ال اس دی، ماری جوآنا، سایلوسایبین و … براحتی در دسترس هستند و پیش‌بینی می‌شود كه در آینده حتی مواد مخدر قوی‎تری هم به بازار بیایند.
در این میان نمی‌توان مصرف كننده‎ی ماده‎ی مخدر را تبه‌كار دانست بلكه در واقع این سیاستمداران و كارشناس‌های آموزش و پرورش هستند كه تبه‎كارند. آنها گناهكارند. چرا كه ذهن آدم‎ها را به افراط كشانده‎اند ـ به افراطی كه نوشداروی آن تنها عصیان است. و چه نیاز شدیدی! شعر و شاعری به كلی از زندگی مردم محو شده است، زیبایی رخت بر‌بسته و چهره‌ی عشق دیگر پیدا نیست. در عوض پول، قدرت و نفوذ به تنها خدایان روی زمین تبدیل شده‎اند.
بشریت چه‌طور می‎تواند بدون عشق و شعر و لذت و جشن و پایكوبی به حیات ادامه دهد؟ این زندگی دیری نخواهد پایید و انتظار از نسل‌های جدید نیز غیر‌منصفانه و بیهوده به نظر می‌رسد. این موضوع كه مصرف‌كنندگان مواد مخدر تقریباً همیشه جزو اخراجی‎ها هستند, مسلماً اتفاقی نیست. آنها از صحنه‎ی دانشگاه‎ها، كالج‎ها و مدارس محو می‎شوند. و این بخشی از همان عصیان است.
همین كه انسان لذت‎ مصرف مواد مخدر را چشید، ترك دادن او بسیار دشوار خواهد بود. مواد مخدر فقط هنگامی می‎تواند كنار گذاشته شود كه راه‎های بهتری را بتوان برای آزاد ساختن قریحه‎ی شعر و شاعری یافت. مراقبه راه بهتری است و ضررش هم از هر نوع ماده‎ی شیمیایی كمتر است. در حقیقت مراقبه به هیچ وجه زیان‎آور نیست بلكه بسیار مفید است. علاوه بر این, مراقبه دقیقاً همان تأثیر را دارد، یعنی كلید ذهن تو را از نیمكره‎ی چپ به نیمكره‎ی راست جابه‎جا می‎كند و ظرفیت درونی خلاقیت را در تو آزاد می‎سازد.
با فاجعه‎ی عظیمی كه قرار است در سراسر دنیا از طریق مواد مخدر اتفاق بیفتد، تنها از یك راه می‌توان مقابله كرد و آن مراقبه است. هیچ راه دیگری وجود ندارد. اگر مراقبه به طور روزافزون رواج یابد و بیش از پیش در زندگی مردم وارد شود دیگر جایی برای مواد مخدر باقی نمی‎ماند.
پس آموزش نیز باید به این سمت سوق داده شود. ای كاش به كودكان بیاموزند كه در ذهنشان هر دو نیمكره وجود دارد و به آنها یاد بدهند چه‌طور و چه وقت از هر یك از توانایی‌های خود استفاده كنند. موقعیت‎هایی وجود دارند كه در آن فقط به نیمكره‎ی چپ مغز احتیاج است. مثلاً به هنگام انجام محاسبات تجاری, ولی اوقاتی هم هستند كه فقط به نیمكره‌ی راست نیاز داریم.
نیمكره‎ی راست هدف است و نیمكره‎ی چپ, وسیله. نیمكره‎ی چپ باید در خدمت نیمكره‎ی راست باشد. نیمكره‎ی راست ارباب است ـ زیرا تو پول درمی‎آوری، فقط به این خاطر كه می‎خواهی از زندگی‎ات لذت ببری و آن را جشن بگیری. تو می‎خواهی یك ترازنامه‎ی بانكی مشخص داشته باشی كه بتوانی فقط عشق كنی. تو كار می‎كنی كه فقط بتوانی بازی كرده باشی و یا اینكه فقط بتوانی لحظه‎ای بیارآمی و استراحت كنی. پس این آرامش است كه هدف باقی می‎ماند، كار هدف نیست.
موازین اخلاقی كار از بقایای گذشته است و باید آن را دور ریخت و انقلابی حقیقی در دنیای آموزش و پرورش به راه انداخت. مردم را ـ كودكان را ـ نباید به رعایت الگوهای تكراری وادار كرد. واقعاً آموزش شما چیست؟ آیا تا به حال آن را دقیقاً بررسی كرده‌اید؟ آیا هیچ شده درباره‎اش عمیقاً بیندیشید؟
آموزش صرفاً یك پرورش حافظه است, از این راه باهوش نمی‎شویم، بلكه مرتباً بی‎هوش و بی‎هوش‎تر می‎شویم و آخر سر یك احمق تمام‌عیار از كار در می‎آییم! بچه‌ها در بدو ورود به مدرسه بسیار باهوشند, اما بندرت ممكن است كسی پایش را از دانشگاه بیرون بگذارد و هنوز باهوش باشد ـ این اتفاق بسیار نادری است. دانشگاه تقریباً همیشه در كارش موفق است, بله شما با مدرك بیرون می‎آیید، ولی این مدارج تحصیلی را به قیمت گزافی به دست آورده‎اید ـ به قیمت از دست دادن هوش و لذت زندگی. چرا؟ چون كاركرد نیمكره‎ی راست خود را از دست داده‎اید. و چه آموخته‎اید؟ اطلاعات. ذهن شما پر از محفوظات است؛ می‎توانید تكرار كنید، توان آن را دارید كه از نو تولید كنید. داستان امتحاناتی هم كه می‎دهید همین است ـ در امتحانات هم كسی باهوش تلقی می‎شود كه بتواند همه‎ی آن محفوظات بلعیده را استفراغ كند. ابتدا مجبور است همه را ببلعد و بعد در اوراق امتحانی همه را یكجا بالا بیاورد. اگر توانستید به شكل كارآمد و مؤثری استفراغ كنید، خب شكی نیست كه باهوش هستید. اگر دقیقاً همان چیزی را كه به خوردتان داده‎اند، استفراغ كنید، هوشمندی خود را ثابت كرده‎اید.
ولی واقعیت این است كه شما فقط هنگامی می‎توانید عین همان چیز را به صورت اول استفراغ كنید كه آن را هضم نكرده باشید. این را فراموش نكنید! شاید چیز دیگری ـ مثلاً خون ـ بالا بیاورید، اما همان لقمه نانی كه خورده بودید بالا نخواهد آمد؛ چرا كه هضم دیگر ناپدید شده و بنابراین شما باید آن را آن پایین، بدون هضم كردن در معده‌تان نگه‎ دارید ـ آن وقت دیگر خیلی خیلی باهوش قلمداد می‎شوید. احمق‎ترین آدم‎ها كسانی هستند كه دیگران آنها را از همه باهوش‎تر می‎دانند. این تأسف‎بارترین حالتی است كه می‎تواند وجود داشته باشد.
آدم باهوش با این سیستم آموزشی هماهنگ نمی‌شود. آیا می‎دانید آلبرت انیشتین نتوانست در امتحان ورود به دانشگاه قبول شود؟ آن هم با چنان هوش خلاقی!. البته به خاطر همان هوش خلاق بود كه انیشتین نمی‌توانست به همان شیوه‎ی احمقانه‎ی دیگران رفتار كند.
همه‎ی به اصطلاح برندگان مدال طلا در مدارس، كالج‎ها و دانشگاه‎ها كجا هستند؟ آنها‎ هرگز به درد بخور از كار در‌نمی‎آیند. افتخار و سرافرازی آنها به مدال‎های طلای‌شان ختم می‎شود، بعد دیگر هیچ اثری از آنها نیست؛ زندگی هیچ دینی نسبت به آنها ندارد. براستی چه بر سر این‎ گونه آدم‎ها می‎آید؟ ما آنها را نابود كرد‎ه‎ایم. آنها گواهی‌نامه‎هایشان را خریده و همه را گم كرده‎اند و اكنون فقط یدك‎كش همه‎ی گواهی‎‌نامه‎ها و درجه‎ها و مدال‎ها هستند.
این نوع آموزش را باید به كل دگرگون كرد. باید لذت و نشاط بیشتری را به كلاس‎های درس آورد. باید بی‎نظمی بیشتری به دانشگاه‎ها بخشید ـ پایكوبی بیشتر، آواز بیشتر، شعر و شاعری بیشتر، خلاقیت بیشتر و هوش بیشتر. این همه وابستگی به محفوظات را باید كنار گذاشت.
باید به مردم كمك كرد تا باهوش‎تر باشند. وقتی كسی به شیو‎ه‎ی جدیدی پاسخ می‎دهد، باید برایش ارزش قائل شد. هیچ پاسخ صحیحی نباید در بین باشد. چرا كه پاسخ صحیح واحدی وجود ندارد. پاسخ فقط یا احمقانه است یا هوشمندانه. دسته‎بندی درست و نادرست خودش اشتباه است، هیچ پاسخ درست و یا نادرستی وجود ندارد. پاسخ یا تكراری و احمقانه است و یا خلاق، مسئولانه و هوشمندانه. حتی اگر پاسخ تكراری ظاهراً صحیح باشد، نباید بهای چندانی به آن داد ـ چون فقط یك چیز تكراری است و بر عكس حتی اگر پاسخ هوشمندانه كاملاً صحیح نبود و با نظرات و اندیشه‎های كهنه جور در نمی‎آمد، باید آن را تحسین كرد، چون تازه است و نشانه‎ی هوشمندی.
برای خلاق بودن باید همه‎ی آن چیزهایی كه اجتماع برایتان بافته، رشته كنید. همه‎ی آن كارهایی كه پدر و مادر و آموزگارانتان بر سر شما آورده‎اند خنثی كنید. همه‎ی رشته‎های پلیس و سیاستمدارها و تبلیغات‎چی‎ها را پنبه كنید ـ و بعد خواهید دید از نو خلاق می‌شوید و دوباره همان شور و هیجانی كه از آن آغاز داشتید، قلب شما را به تپش درخواهد آورد. آن شور و سرمستی سركوب‌شده هنوز در قلب شما در انتظار است. می‎توانید حلقه‎های درهم‌پیچیده‎ی آن را از هم باز كنید. و وقتی پیچ‎ها و گره‎های آن انرژی خلاق از هم باز شد و به جریان درآمد، آنگاه شما متدین واقعی هستید. خداشناس كسی است كه خلاق است. همه خلاق به دنیا می‎آیند، اما فقط عده‎ی معدودی از مردم خلاق باقی می‎مانند.
شما می‌توانید كه خود را از دام برهانید. البته شهامت زیادی لازم است زیرا وقتی شروع می‎كنید تا بلاهایی را كه اجتماع بر سرتان آورده است نقش بر آب كنید، احترام و اعتبار خود را از دست می‎دهید. دیگر كسی شما را لایق احترام نمی‎داند و از نظر دیگران غول بی‎شاخ و دم و عجیب و غریبی می‌شوید كه با دیدنتان پیش خود فكر می‎كنند: « این بیچاره چه بدبختی‌ا‎ی سرش آمده كه به این روز افتاده!» این بزرگترین شهامتی است كه باید به خرج دهید ـ شهامت پاگذاشتن در زندگی‌‌ای كه در آن, مردم شما را موجود عجیب و غریبی تصور ‎كنند.
طبیعتاً باید خطر كنید. چرا كه اگر می‎خواهید خلاق باشید، باید خطر كردن پیشه‌ی شما باشد. مطمئن باشید كه به زحمتش می‎ارزد. كمی خلاقیت, ارزشمندتر از كل این جهان و قلمرو آن است.


یك اسكناس دویست تومنی میدی به فقیر و انتظار داری ھزار تا بلا از سرت دفع بشه

این كه هنر نیست بر فرض داری پول بیمه خودتو میدی بیمه کردن خودت كه کار خیر نیست

اگه راست میگی بدون داشتن انتظار به فقیر کمک کن و آرزو كن مشكلاتش حل بشه

یا اینكه با خدا آشتی میكنی به این شرط كه پولدارت كنه و اگه پولدار نشدی

باز قهر میكنی - خدا رو به خاطر پاك بودنش پرستش كن

حتی اگر گناه كردی و خدا مجازاتت کرد تا رشد کنی نباید پرستش خدا رو قطع كنی

خدا رو به خاطر پاکی و زیبائی هاش بپرست نه برای منافعت

 


مهم نیست که چه چیزی داریم ...
مهم اینه که از داشته هامون چطور استفاده کنیم .
با یک شمع و چند کتاب و معلم میشه شد بوعلی سینا .
با یه کتابخونه بزرگ و مدارس آنچنانی و معلم های خصوصی میشه هیچ چیز نشد.
انتخاب با ماست ...

بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس

می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای.
بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت

بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن .
مارک تواین

بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی

 بجای اینکه محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی

ماه مهمانی خدا

آمد آن ماه پر فضیلت، همانی که خدا آن را بر همه ی ماهها فضیلت بخشید. همان ماهی که اَنزَلتَ فیهِ القُرآن. همان ماهی که فیهِ لَیلَتَ القَدر. همان ماهی که خَیرٌ مِن اَلفِ شَهر.

آماده شویم. ماهی آمد از سوی خدا که در آن شیطان در بند و زنجیر است. در اینجاست که انسان به تمامیت تمام آزموده می شود. آزمونی که پیروزی در آن به یک لحظه گناه نکردن است.

فرخنده باد این ماه مبارک که در آن هر یک آیه خواندن به اندازه یک ختم قرآن ثواب دارد. اکمل ثوابها. افضل توبه ها در آن اتفاق می افتد. بهترین ماه خدا به سوی ما آمده. پس بسم الله بگو و یاد خدا کن وشکر او را بجا آور که یک بار دیگر خدا عمری به تو داد و تو دوباره این ماه را درک کردی.

چه خوب می شود اگر امام عصر (عج) در این ماه مبارک پرده از چهره بگشاید. مولا جان منتظر هستیم . اللهم عجل لولیک الفرج.........


  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

همه پیوندها